Archive for ژوئن 2012|Monthly archive page

توتهای تنهای تهران

 بهار که میشد تو محوطه  دانشگاه هر درخت توتی رو تکون میدادی چند تا  دانشجوی آویزون ازش میفتاد پایین .  زیر هر درخت توت مجنونو نگاه میکردی چند نفر مشغول گاز زدنش بودن . راسته ی محبوب دانشگاه از لاواستریت به راسته ی شاه توتای پشت سلف تغییر میکرد .هیشکی بی نصیب نبود و هیشکی سالم نمیرفت سرکلاس .سر و صورتای رنگی و حالت اسهال . در سال دوبار بین همه دانشجوا وحدت کلمه بود ، موقع برف بازی و فصل توت .

بعد از موندگار شدن در تهران از دیدن این همه درخت توت ذوق زده شدم و کلی منتظر بودم که خاطرات دانشجویی کرمانو زنده کنم . اردیبهشت اومد و رفت ،  خرداد اومد و رفت بازم هیشکی محل به این توتای بیچاره نداد .اول که فکر میکردم شوخی میکنن بعدش که نگاههای چپ چپ همه رو دیدم متوجه شدم که نخیر خیلیم جدیه .

آخه چطور میشه اینقد راحت پا گذاشت روی اینهمه توت و به این فک نکرد که هوس من به درک ، تکلیف این توت فلک زده چیه که به نیروانا نمیرسه . اینهمه جذابیت میسازه بازم همه بی تفاوت از کنارش رد میشن.منکه تصمیم گرفتم پوست تک تکشونو ناز کنم و به اندازه ی یه لپ پر توت ازشون هدیه بگیرم .از دونه دونه درختهای توت تهران .

کوهنوردی در یک روز تعطیل

را زنگ زد که بچه ها قرار گذاشتن آخر هفته برن کوه ، اگه بیای عالی میشه . من تنبلم بهونه آوردم و سریع گفتم نه ، بلافاصله حسای عجیب غریبی اومد سراغم چون با یکی از همون بچه ها یه تاریخچه پیچیده و طولانی داشتم و از یکی دیگشون مدتها بود خبر نداشتم بخاطر یه دعوای احمقانه (کله شق احمقیم من ) دلم تنگ شد واسه قدیما که دوستای مهربون بودیمو بدون سوء تفاهم زندگیمون راحتتر میگذشت . قرارمون 9 صبح بود نه و پنج دقیقه زنگ زدم که میام ولی منتظرم نباشین برین بالا میرسم بهتون.

رسیدم ولی یه چند کیلومتر بالاتر آخه وقتی سرعت بگیرم دیگه حواسم به اطرافم نیست فقط نوک دماغمو میگیرمو میرم یه عادت عجیبی که دارم چه موقع پیاده روی چه وقتی سوار ماشینم اینه که پایینو نگاه کنم ، یعنی وقتی راه میرم پاهامو نگاه میکنم نمیدونم چرا حتما اینم یه ریشه روانی داغون داره چون مجمع الجزایر عقده و کامپلکس روحیم خداروشکر .

دیدم بچه ها رو و همه چیز در آرامش مطلق برگزار شد . عالی بود ، شوخیای خنک ، خیس شدن کفش ، خوردن کباب ، لذت بردن از سکوت و لبخندهای گاه و بیگاه .

تجریش من و را و خواهرش از بقیه جدا شدیم و یکم قدم زدیم بعدش من برای اولین بار در زندگیم ( تشویق ) واسه خودم لاک و رژی بجز رنگ سیاه یعنی  قرمززززززززززز خریدم بقول ام احتمالا چاکرای یکم فعال شده .

 

در کمال خونسردی

یعنی عالیم ، دیروز خواستم یه دقیقه برم خرید و برگردم واسه همین به سریعترین حالت ممکن لباس پوشیدم ، کلا که شلوارام از دو حالت خارج نیستن یا گشادن یا تنگ ، حدوسط ندارن .چون تابستونه و منم هوازی یکی از شلوار گشادارو پوشیدم .همیشه هم عادت دارم موبایلمو بذارم تو جیب شلوارم . یه کم که راه رفتم دیدم هی موبایله داره میره پایینتر گفتم عجب جیبی داره این شلواره ، خداس والا. رسیدم جلوی کیوسک ، وسط غلغل جمیعت یهو متوجه شدم ای وای جیبه سوراخه . تا  دستمو کردم تو جیبه ، موبایله مث سنده از تو پاچم افتاد بیرون . منو میگی ، خیلی کووول خم شدم ورش داشتم و در افقهای دور گم شدم.

دعوا

م دعواش شده با باباش ، داره با حرص واسم تعریف می کنه که آخه این چه وضعشه از صب تا شب گیر میده بهم که اینو بکن تو، اونو بنداز بیرون !!!!!!!!!!

کلافه

گاهی وقتا یه فریم تو ذهنم فیکس میشه ، بدون هیچ قانون خاصی انگار مجبور باشم یهو تصمیم می گیرم که این تصویرو تو ذهنم واسه همیشه ثبت کنم . چیزای عجیب غریب زیادیو جمع کردم از دست تکون دادن یه همکلاسی دبیرستان تا قیافه وحشت زده یه دوست . هیچ جنبه ی خاصیم ندارن فقط همون لحظه میان می چسبن به مغزم .

گاهی وقتام یه خاطره روشن میشه تو ذهنم ، یه خاطره از هزارسال قبل  خودشو از زیر قرنها فاصله میکشه بیرون و قلبمو زخمی میکنه . تعجب میکنم که بعد از اینهمه سال هنوز چقد تاثیرپذیریم زیاده . چطور ممکنه هنوز اینقد آزار ببینم . کلی احساس قدرت می کنی واسه خودت . کلی فک می کنی  از همه چی گذشتی و قهرمانی اما از یه جایی می خوری که فکرشم نمی کردی . از ده سال پیش از یه نقطه کور .

اینجور موقعها محکم میزنم تو صورتم که از پستوی ذهنم بیام بیرون قبل از اینکه خفه شم زیر حجم خاطره های که با سماجت به زندگیشون ادامه میدن . چقد بی فکر بودم چقد خودخواه و خودسر بودم چه شهامتی داشتم برای تجربه کردن نمیدونم الان در شرایط مشابه چیکار میکردم نمیدونم هنوز جرات ریسک دارم یا نه . ولی چقد سخت بود و هست که میبینم بعد از ده سال هنوز درگیرم هنوز ضعیفم در مقابل کارای خودم .

viva la roja

درسته که امتحان فینال فرانسمه ولی دلیل نمیشه که بازی تیم محبوبمو نبینم . وقتی یه غم سیال همه زندگیمونو گرفته بقول راحیل بهانه های کوچکی برای خوشبختی زنده نگهمون میداره .

recity

یه موسسه اروپایی اسم نوشته بودم واسه یه رشته بینامتنی  ، باززنده سازی شهرهای مدرن با توجه به کیفیات فرهنگی و معماری . رشته جدید و وسوسه انگیزیه . جواب رزوممو دادن مثه اینکه دولت ایتالیا حاضره بورسم کنه که سه ماه زبان ایتالیایی بخونم  بعدشم واسه نه ماه تا یه سال هزینه زندگیمو بده.

نمیدونم چرا دلم نمیخواد جوابشونو بدم ، دلم میخواد بخوابم و به هیچی فکر نکنم .

کفشهای تو

بوی سفر می دهند

و

جورابهای من

بوی ماندگی

حال خوب

درد دارم ،می پیچم

دامن سبز می پوشم با گلای گنده ، رنگ و ارنگ

می چرخم و دامنم بالا میره

می خندم مث خود پنج ساله ام

long distance

گاهی به تناقض رسیدن درباره ی  یه امر بدیهی  متعجبم میکنه . مثلا همین رابطه راه دور که سالها از مخالفین سرسختش بودم و درک نمی کردم چطور میتونی با یکی باشی و همزمان نباشی . آخه بدون بغل کردن و بوسیدن و بوییدن طرفت مگه میشه خوابید . قدم زدن  و بقیه لذتهایی که قراره دونفری انجام بشن تا بتونن گوشه ذهنت یه لحظه روشنو ثبت کنن که بعد از گذر زمان و رفتن و گذشتن ، گاهی یادشون بیفتی و لبخند بزنی .

اما ، اینجا یه امای بزرگ وجود داره ، الان که یه همچین رابطه ای دارم با اینکه اوایل رسما دهنم سرویس شده بود ولی کم کم دارم گوشه کنارای لذت بخششو پیدا میکنم.  میدونم تکراریه ولی واقعا آدما خیلی زود تکراری میشن .هممون یه روتین داریم که خودآگاه یا ناخودآگاه طبق اون زندگی میکنیم و عکس العمل نشون میدیم. پشمکم یه هفته باهامون باشه این روتین دستش میاد. همین مارو خسته و دلزده میکنه . دنبال یکی میگردیم که فهمیدنش پیچیده تر باشه و زمان بیشتری ببره  ولی بازم یه تاریخ داره که بلاخره سر میرسه. همین دوری و دوستی آدمارو جذاب نگه میداره البته خیلیا هستن که با شناختن خلقیات یکی بیشتر عاشقش میشن و هرچی بهتر بتونن عکس العملاشو حدس بزنن روانشون خوشحالتر میشه .

آدمایی مث من که تنهایی پرستن و هیچی مث یه ساعت تنهایی سرحالشون نمیاره ،(نه اینکه اتفاق خاصی بیفته شاید همون یه ساعت به دیوار زل بزنیم اما کیفیتش یه جور عجیبیه . )  این حضور مداوم کسی که به خودش حق میده یه کمی از این وقتو مال خودش کنه آزار دهندس . با پررویی تمام این جزو حقوق هر انسان میدونم که همه ی وقتش مال خودش باشه و دلش نخواد با کسی تقسیمش کنه و همزمان یکیو دوس داشته باشه. تناقضه ولی میخوام که تو تنهاییم دراز بکشم و همینجور که چشمم به کتابه چاییمو هورت بکشم . نمیخوام یکی بهم زنگ بزنه بیا بیرون، من عاشق خونه موندنم مطمئنم هیچوقت کارام حوصلم سر نمیره . بهترین قسمت long distance همینه که میتونی تمام و کمال لذت وقتتو ببری بعدش هرچند وقت یه بار یه جا خالی کنی واسه کسی که دوسش داری .

همه ی این حرفا هم درست که میگن اگه یکیو بخوای همیشه از بودن باهاش لذت می بری . بله من فقط نظر خودمو گفتم .

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: