Archive for ژوئیه 2012|Monthly archive page

پل چوبی vsخوابم میاد

جشنواره فجر گذشته فقط دوتا فیلمو رفتم دیدم برعکس سال قبلش که همه فیلمارو درو کردم . پل چوبی مهدی کرم پور چون چه کسی امیر را کشت حسابی چشمو گرفته بود و توقع داشتم این فیلم هم جالب از کار دربیاد که افتضاح بودواقعا. بهرام رادان چه اصراری داره که بازیگر شه یکی بهش بگه آقا نمیتونی ، بکش بیرون. مهران مدیریم با همون اداهای قبلی و حرکات سر و دست و تاکیدهای بیجا روی کلمات نقشو خراب کرده بود ولی مهناز افشار واقعا خوب بود. مشکل کار اینجا بود که کارگردان همه چیو باهم میخواست . هم میخواست ادای فیلمای سیاسی دهه هفتادو در بیاره هم مثلث عشقی هم شک هم مسائل جوانان و جامعه و …

مثلث عشقیه که خنده دار بود واقعا ، سوژه اینجا بود که گاهی گریزیم به کازابلانکا میزد و ادای دین میکرد ولی فقط خنده دار شده بود آهنگ as time goes byدر شب بارونی با نگاه هدیه تهرانی به بهرام رادان که با سوسیس بندری هیچ فرقی واسش نداشت . البته اول فیلم خوب شروع میشه منو که نوستالژی دهه هفتادو فیلمای دوران خاتمی گرفت ولی هرچی گذشت بدتر و گسیخته تر شد انگار خود کارگردانم نمی دونست چی میخواد.حسابی ناامیدم کردی آقای کرم پور.

برعکس این فیلم ، خوابم میاد رضا عطاران یه سورپرایز واقعی بود .من هیچکدوم از سریالای عطارانو دوست نداشتم و از اون بدتر فیلمای سینمایی که بازی کرده بود بجز ورود آقایان ممنوع . شخصیت مفت خور وتن لشی که تو سریالاش نشون میداد واقعا حال بهم زن بود و داستانهای لوس و کمدی به نظر من سخیف . اصلا فکر نمی کردم فیلمش حرفی واسه گفتن داشته باشه ولی واقعا آسو رو کرد . شروع جذاب ، قاب بندیهای چشمگیر ، زاویه دید و شخصیت پردازی محکم که مثلا جلوی لوث شدن بازی عبدی رو میگرفت و به اندازه ازش بازی گرفته بود نه افراطی . نیمه دوم فیلم کشدار و خسته کننده میشه که شنیدم واسه اکران عمومی تدوین مجدد کرده و یکم کوتاهش کرده که خب به نفع فیلمش شده ولی شاهکارش پایان بندی فیلمه که عالی از کار دراومده خیلی سیاه و خیلی خوب . یکی از بهترین صحنه هایی بود که از یک فیلم ایرانی توقع دیدنشو نداشتم . تبریک میگم به رضا عطاران که توقعارو از خودش و کاراش بالا برد .

من و ویکتور

موزه هنرهای معاصر برنامه پاپ آرت و اپ آرت گذاشته بود امروزم هوا عالی بود تنکس تو بارونای دیشب . با آبجی و مژ پاشدیم رفتیم موزه . یعنی عالی بوداااااا. عاشقشم عاشق کامران دیبا عاشق موزه هنرها عاشق گنجینشم بدطور . از سال اولی که از گنجینه رونمایی کردن هرسال میرم بااینکه یه سری کارای تکراریم هست ( آخه شاخن لامصبا ) ولی یه چیزایی رو میکنه هردفه آس . ایندفعه مائو اندی وارهول بود غول. حداقل ده تا کارم از ویکتور وازارلی بود. خیلی جواب داد. دلم میخواست کلید انباری موزه رو میدادن میرفتم اونجا چله می نشستم . یه دفعه من و دلا وایساده بودیم جلوی یکی از پنجره ها یی که به حیاط مرکزی ویو داشت با هیجان بحث می کردیم که چه کرده با این پنجره ، بیست دقیقه اونجا فقط کف و خون بالا میاوردیم هی ملت رد میشدن با تعجب نگاه می کردن ما با دقت داریم کدوم نقاشیو بالا پایین می کنیم. یادمه همون دفعه هم کار دالی و ماگریتو بیشتر از همه دوست داشتم اصلا تو ذاتم نوشته شده سوررئال ولاغیر .

3

زنگ زدم امشب را و خواهرش بیان اینجا . شب جمعه است و به قرار سه سالمون نوبت سعدی خوانی . چه شبها و روزهایی که تنها بودم و فقط سعدی کنارم بود آخه لامصب حرفمو می فهمید . بااینکه خیلی واسم سخت بود بهش قول داده بودم حتما برم شیراز دیدنش. رفتم ای جان . خوابیدم روش و مااااااااااااااااچ . نشستم رو طاقچه کنارش و آی گپ زدیم دو قطره اشکم ریختیمو خدافظ.

2

دیگه نمی تونم بخوابم . من، قهرمان خواب بین قاره ای دیگه نمی تونم بخوابم . خواب  ،خواب زیبا بیا منو در بر بگیر .میدونستین هرروز هزار سلول مغزی از بین میرن

1

نمیدونم چه مرگمه ، دورم شلوغه حالم بده دورم خلوته حالم بده می بینمش حالم بده برمیگردم از پیشش حالم بده میرم بیرون حالم بده می مونم خونه حالم بده دارم خودمو تو سریال غرق میکنم فقط دوبار تو زندگیم این اتفاق واسم افتاده .یه دفه تو یه رابطه اره در ماتحت گیر کرده بودم که خودمو با فرندز دیدن خفه کردم تا یادم بره دورم چه خبره . دفه بعدی خودم شاخ زندگیمو شکوندمو یکیو گذاشتم کنار واسه همیشه ، مث برگشتن از سرطان بود اون موقع دسپرت هاوس وایوز نجاتم داد الان که گریزآناتومی دارم میبینم نمیدونم چه مرگمه فقط میدونم یه چیزی خیلی کمه .

عذاب وجدان داره منو میخوره که چرا بیشتر نمی نویسی. چیکار کنم نمیاد خب

فامیل من عشق من

رابطه من و فامیل ، رابطه دوری و دوستیه . نمیتونم بهشون لبخند کشدار بزنم و لپ بچه هاشونو بکشم . نمیتونم حرفای صدمن یه غاز تخمیو تحمل کنم . الان که 8 ساله تنها زندگی میکنم ولی یادم میاد دبستانم که بودم دلم میخواست برم مدرسه شبانه روزی ، شاید تقصیر چارلز دیکنز بود شایدم من زیادی عاشق سختی کشیدنم . هنوزم که گاهی واسه تعطیلات میرم خونه و احساس میکنم شاید یه کم دلم واسه این و اون تنگ شده ، میبینم آستانه تحملم فقط دوروزه . چطور میشه این حجم زیاد فضولیو هندل کرد ، من که هنوز یاد نگرفتم . خوشبختانه چون همیشه به سایکو بودن و رفتار انفجاری شهرت داشتم زیاد به پروپام نمیپیچن منم خیلی تلاش میکنم که رفتار معقولانه متناسب با سنم نشون بدم ولی بعضی جاها واقعا کم میارم نمیتونم جلوی خودمو بگیرمو قاطی بحث میشم مخصوصا وقتی صحبت مذهب یا سیاست میشه میدونم خیلی کلیشه است ولی اگه جوابشونو ندم میمیرم با اینکه میدونم با حرفای من نه اونا تغییر میکنن نه شرایط  و فقط نگاههای تاسف باره که آخی چه جوری این بلا به سرش اومد .

من و ببربیان

آمار جالبی وجود داره که میگه خانوم ایرانی در هر رده سنی با هر سبک زندگی و هر طرز فکر و هر ابعاد و اندازه ای ، بین لباساش طرح پلنگی پیدا میشه .

حالا چرا؟ آيا برای حمایت از نسل کشی پلنگاس ، برای همذات پنداری با روحیات پلنگه که یعنی من خیلی خشنم . یا شبیه سازی با رفتار رستم در زندگی روزمره .

شاید کارکردش مث انریکس که همینجوری  همه تایپ خانومی رو تو طرفداراش داره.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: