Archive for سپتامبر 2012|Monthly archive page

عروسی…

اومدم کرمان که دوتا عروسی برم یکیشم بم. فک کن نرفتم عوضش یه کافه کشف کردم یازده شب رفتم شاه نعمت الله(نمیخواستم برم به زور منو کشوند لامصب…آی همیشه اشکمو درمیاره.دیگه خوابیدمو از هوا لذت بردمو زندگی رو عشقه.من تو این شهر جوونی کردمو زندگی.های های های)

Advertisements

در باب اعتماد به نفس

از آدمایی با اعتماد نفس بالا خوشم میاد یعنننننننننننننننیی خوشم میادا بد طور .نه ازاین خودشیفته الکیاها ،از این درست و درمونا، اینایی که خودشونو باور دارن و به شدت میدونن از پس حالا هرچی بر میان. احتمالا از لک آو کانفیدنسم آب میخوره. حالا مصیبت اینجاس که هرکی به ما میرسه شاشیده میشه تو اعتماد به نفسش نمیدونم چرا. و منم درجا احترامم نسبت به اون آدم نابود میشه باز نمیدونم چرا .

پاییزه و پاییزه

. یکی به من بگه چطوری هوا مث صلاه ظهر جهنم گرمه بعدش درختا تند تند می تکونن خودشونو. پاییز تهرون اومد ، از برگای زرد درختا معلومه و حراجیای ته فصل.

Art without art

رفتیم خانه هنرمندان مثلا نمایشگاه یک سال هنر ایران . کلی با شوق و ذوق که ای ول بعد از یه ماه خور و خواب و خشم و یکم شهوت بریم حالی به روح و روان هنریمون بدیم.چی بود به قرعآن؟ توقع فکر و فلسفه پشت اثر پیشکش حداقل تکنیکو یکم ببر بالا شمایی که قیمت تابلو رو زدی 8میلیون . بله با شمام .به شعور مخاطب احترام بذار هنرمند جان محترم. بهترین قسمتش این بود که یه کتاب وودی آلنو که ندیده بودم تو فروشگاه خوشگله دیدم و با مسرت فراوان خریدم . حالا خوشحالم همه رو هم دوس دارم. نه ندارم اعصاب نمونده واسم به خدااااااااااااااااااااا.

جهان باقی

می خواستم از خیلی چیزا بنویسم اینکه چطور بعد از سالها رگتایمو تو کافه گرامافون پیدا کردم و به آقاهه گفتم میخوامش اونم مرام گذاشتو داد بدون هیچ شماره ای چیزی . خوندمشو دوسش داشتم ٰ، شخصیتاش واسم جذاب بودن . بگذریم اتفاقات زیادی روی سیستم اعصابم به وقوع پیوست.هیچ چیز گل و بلبلی وجود نداره فقط گند از سروروی نکبت زندگی بالا میره فهمیدم علاقه ام به آدمیزاد از هر نوعی نسبت مستقیم با فاصله داره .هرچی بیشتر تو جمع آدما غرق میشم بیشتر ازشون متنفر میشم .قدیما همش اینطوری بودم بعدش دوره ای شاد و مهربون و انسان دوست شدم دوباره بازگشتم به اصل خویش و نفرت.نفرت خوب نیس نباید باشه آدمو سیاه میکنه همه چیو دو درجه دارکتر میکنه نمیخوامش ولی فعلا سایه زندگیمه.همش از گور این دین و مذهب تخمی بلند میشه .تا دورم ازش و نقشی نداره تو زندگیم کلی با مذهبیا همذات پنداری میکنم که بابا اونام واسه خودش آدمن و نظری دارن به من چه که چی احترام به نظر و این صحبتاولی الان میگم گه خوردن همشون باهم چون فکرشون و اعتقادات کیریشون مث هشت پا دور خرخره من پیچیده(راستی چطور یک انسان که بنیادش بر عدم قطعیته اونم در عصر تزلزل و شکاکیت میتونه با جدیت یه چیزیو اینقد شدید باور کنه یا به زور به خودش بچپونه منکه میگم ترس از مرگ )خلاصه این اعتقاد و ایمان راسخو تا دسته به ما فرو کردن و ول کنم نیستن بکشین بیرون جون مادرتون . یعنی هرکی دورش ازاین مغز کیریا نداره بره ازطرف من زندگی کنه چون منکه رسمن ریدم به این زندگی والسلام.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: