Archive for ژانویه 2013|Monthly archive page

یه جا هست که باید باشعور باشی و بفهمی و بکشی کنار …تنها مسأله اینه که من باشعور نیستم هانی..

آقا نمیتونم از همه خوشم بیاد.خودمو با این چیزشعرای ارینتال قانع کردم چن وقتی ولی دیدم واقعا نمیشه که نمیشه  که شخصیتم عوض شه و فداکار شم و مهربون شم و همه رو دوس داشته باشم و مادرترزا یعنی الگوی یک زن مسلمان (بماند که من هنوز باور نکردم که زنم )یعنی کینه ی من کینه شتریه ها اونم نه هر شتری , احساس وحشتناکی دارم نسبت به این حقیقت که شخصیت کثیفی دارم و فقط ادای آدمای خوبو دوس دارم در بیارم که حتی اداهامم ناقص الخلقن

خب هرکی یه جوریه یکی سفیدبرفیه  اما واسه ادامه داستان لازمه یکیم نامادریش باشه.میخوام بدونم مهربون بودن چه احساسی داره .

چیکار کنم که حال میکنم نقشه های خبیثانه بکشم و دهن مردمو صاف کنم چیکار کنم که از آزار مردم لذت میبرم چیکار کنم که من همیشه تو گروه بدها بودم با وجود اینکه آرزوی قلبیم بودن تو گروه خوبها بود.

قدش بلند بود و میگفتیم شبیه گلزاره اه اه(چون ما فک میکنیم گلزار زشته) رفتارش با دخترا افتضاح بود  حداقل من اینجوری فک میکردم اونقدا با ما حرف نمیزد  با دخترای فامیل شایدم با ما جور نبود .دوس دخترشو که گرفت گفتیم اه چقد دختره معمولیه قیافه ایم نداره که.آخرین بار6ماه پیش دیدمش  تو یه مهمونی  گفتم زیدت کجاس پس؟پوزخند زدو گفت واسش خوب نیس.

رابطه خاصی باش نداشتم و خاطره خاصیم نداشتم ازش ولی وقتی مرد قلبم از جا کنده شد ویه چی گم شد از زندگیم .قدش بلند بود وقتی مرد… قدش بلند بود.

من و تن

ماجرا برمیگرده به سالها پیش وقتی که دبیرستانی بودم اولین دوس پسرم حاصل یه سوتفاهم بود بادی بیلدینگی و خود درگیر.همون اول که اومد سراغم گفتم اخ و پیف این گلدون چی میگه دیگه. اما چون در سنین حساس بلوغ بودم و دراون دوران همه خیلی خاطر رفیقامونو میخوایم یعنی یامرگ یا رفیقام .اونام به من گفتن به به چه خوبس ماشالا دستشم نخوردس .منم گفتم خو حتما خوبه من خنگم که نمیفهمم و بعدا چرایی و چیستیش حل میشه واسم.اون گوگوش و داریوش دوس داشت و من بوق.اون فیلم فارسی میدیدو من عاشق لئون وژاندارک بسون بودم با مل گیبسون بریو هارت(جوون و جاهل بودم خب)کتابو که اصلا بحثشو تعطیل کنم چون یارو دبیرستانم ول کرد چه برسه به کتاب غیردرسی . همیشم دعوا داشت که یکم دخترتر باش با عشوه و ناز و دلبری حتی آرایش کن لباس دخترونه بپوش که اون زمان واسم فحش ناموسی بود(کم جوگیر نبودم که) چاق شو یکم نه خیلی اونم منکه اون موقع38 کیلو بودم منم گفتم همینی که هس .خلاصه اونم رفت با یکی از دوستام که همچین خوب تو دس میومدوچن پرده گوشت اعلای بی استخون داشت. من اما سردرگمی و گیجیم تموم نشد که آخه چرا با این بودم که هیچیشو دوس نداشتم.گذشت تا دانشجویی(کلا پسرارو تا اون وقت بقچه پیچ کردم که به اعصاب خوردیش نمیارزه هی اونا بخوان منو عوض کنن منم که به شدت از خودم راضی و مشعوفم .تقصیریم نداشتما جهان بینیم از پسرا معطوف به این تجربه معلول بود)کم کم سلیقم دستم اومد فهمیدم چه جنسی باب طبعمه و پسند خاطر… پسر لاغر. آس اونایی بودن که یکم زنانگیم داشتن, اوا و تیتیش با کمرباریک و سفید.اونا که رد میشدن مث پیرزن نزولخور جناب داستایفسکی که برق طلا دیده چشام برق میزدو میافتادم دنبالشون باهاشون بازی بازی میکردم اینورواونورشون میکردم بالا پایینشون میکردم بعد مینداختمشون گوشه انباری واسه روز مبادا. بقیه هم بودن ,معمولیا, چاقا, یکم چاقا, بامزه ها. اما نمیخواستم اذیت شن ودرگیر ذهن مریض من سریع ردشون میکردم برن .ولی بااین حساب بازم گنجینم لامصب با گنجینه بانک مرکزی برابری میکرد .
.این دورانم گذشت با چن تا کشته و زخمی که یکیشونم خودم بودم کشته کشته خودم.ادامه داستان در قسمت بعد دوستان……

و مرگ پشت در ایستاده است ولی نه هنوز نه

چقد زود اتفاق میفته چه سریع ما میتونیم بمیریم.لطفا نمیر هنوز نه

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: