Archive for فوریه 2013|Monthly archive page

کلاسم دیر شده بود بدو بدو باید میرفتم . اولین دوربرگردون ماشین خاموش شد به خودم کلی فحش دادم که با این رانندگیت. رفتم کلاس و برگشتم دوباره وقتی پیچیدم تو خیابون اصلی ماشینه چت کرد و کلا تعطیل شد. همین موقع 206 پلیس نیگه داشت کنارم و گفت خانوم فلاشرو روشن کن اینجوری میزنن بهت ,گفتم نمیشه باتریش ترکیده رسما.اونام ماشینو هل دادن یه گوشه بعد کلی وررفتن تونستن سیم وصل کنن به تویوتا باری میوه فروشه سر خیابون  و باتری ماشینو راه بندازن.واسه اولین بار تو زندگیم معنی پلیس خوبو فهمیدم چون تا قبلش یا مارو میگرفتن یا میزدن یا بددهنی میکردن یا یا یا ولی اینا خوب بودن حتی به دامن چیندار و موهای چتریمم گیر ندادن دستشون درد نکنه

  یه دیالوگ طلایی از استویی رو نقل میکردم که فرگفت توام که همه ی مثالای زندگیت از فامیلی گایه. منکه چیزی به روی خودم نیاوردم ولی به خودم گفتم چقد بدبختی که مردم مثالاشونو از خرد ناب کانت میزنن تو از فامیلی گای.

هرموقع به چیستی و چرایی وجود خویشتن  فکر میکنم واینکه از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود میفهمم امروز فرداست که پریود شم.

روزمرگی داره منو میخوره و تفالمو به شکل پهن تحویل جامعه بشری میده.

هر آدمی یه راهه با پیچ و خم و بالا پایینای خودش با دره های ترسناک و منظره های شگفت انگیز.

لزوما هیچکدوم بهتر یا بدتر نیستن این فقط ماییم که انتخاب میکنیم کدومو تجربه کنیم .

داشتم جوجه های آخر پاییزمو میشمردم یعنی اهداف کوتاه مدت و تغییرای بلندمدت .توی تقویم نودویکم نوشته بودم دم سال تحویل.امسالو تنها بودم خوشبختانه هیچوقت آدم خانواده و روبوسی و این احوالات نبودم بزرگترین دعواهای نوجوونیم سر کمترین حقوق فردی مث نرفتن به خونه ی فامیلا بود.یکی از بهترین قسمتای بزرگسالی واسه من مردم گریز وحشی همینه که مجبور نیستم با پدرومادر گرامی راه بیفتم اینور اونور .دم سال تحویل خیلی خوشحال دامن اچ اند ام سورمه ایمو پوشیدم با بلوز سفید ظفرمندانه نشستم کنار هفت سین و هفت شینی که چیده بودم رو اپن کنار قاب عکسای خونوادگی.حال خوشی داشتم با اینکه 3-4ساعت دیرتر سالو تحویل کردم.خواب مونده بودم و به سنت هرساله گفتم امسالم همش در خوابی مشنگ جان.حس اون پیرزنه که همش منتظر عمو نوروزه ولی دم آخر خوابش میبره اونم هردفه میاد ماچش میکنه و میره.حافظو که واکردم این اومد عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام …الخ.و واقعا حضرتش آسو رو کرده بود بعد این همه وقت که پشت سرش صفحه گذاشته بودم.تند تند آرزو کردم و گفتم ایندفه باید تغییر کنی باید یکم تغییر کنی حداقل یه جا بنویسشون که بتونی تغییراتو رصد کنی.واسه خودم نوشتم امسال اینا آره اینا نه.حالا آخرساله و یکمی جوجه هام کج و ناقص الخلقه شدن مث دفاع پایان نامه که بازم موند واسه آینده مبهم  ولی از همه مهمتر این بود که بلاخره یه کاریو شروع کردم نه همون کارایده آل ولی بازم.به خودم قول دادم که شاد باشم که نشد ه تحملمو بالا ببرم که نشد سالمتر زندگی کنم که نشد قضاوت نکنم که نشد  دخالت بقیه رو تو زندگیم کم کنم که شد ولی به قیمت شکوندن دل خیلیا

بعضی نامها بعضی محله ها بعضی خونه ها

آی آی آی

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: