درو شکست و اومد تو منو آ از جا پریدیم.مهدی شروع کرد به داد زدن , نمیشناختمش ولی ازش زیاد شنیده بودم واسه همین سریع فهمیدم خودشه مهدی .قد بلند بود و استخونی مشکی پوشیده بود و ریش پری داشت چشماش عصبانی بود .یه جور عجیبی میتونستم بفهممش همون لحظه ازش خوشم اومد واسه همین یه لبخند احمقانه نشست رو لبم.اومده بود پی زنش ,اونجا نبود خیلی وقت بود ولش کرده بود به عشق آدمای دیگه شایدم زندگی دیگه.از ما نپرسید همه اتاقارو خودش گشت آ شروع کرد جیغ زدن که چی میخوای برو بیرون اونم گفت ج…تو اینجا چیکار میکنی برگشت یه نگاهی به من که هنوز با لبخند احمقانم نگاش میکردم انداخت یکم مکث کرد و رفت بیرون. ب تو راهرو دیدش و باهم دس به یقه شدن باورم نمیشد ب مردنی زورش به مهدی برسه که دوبرابرش بود .همش میگفتم الانه که هلش بده پایین وسر طرف بخوره به نرده ای جایی و درجا تموم کنه(بس که فیلم دیدم اینجوری)ولی گرفته بودش و به زور از پله ها کشوندش پایین. وقتی اومد بالا همینجور که نفس نفس میزد گفت خواستم هلش بدم ولی یاد خوابت افتادم که توش محکوم به اعدام بودم و تو دنبال رضایت گرفتن .ترسیدم بمیره خودم بردمش بیرون .اینجوری نگاش نکنا پسر خوبیه عشق دیوونش کرده گفتم میدونم ….دوسش دارم

Advertisements

کلاسم دیر شده بود بدو بدو باید میرفتم . اولین دوربرگردون ماشین خاموش شد به خودم کلی فحش دادم که با این رانندگیت. رفتم کلاس و برگشتم دوباره وقتی پیچیدم تو خیابون اصلی ماشینه چت کرد و کلا تعطیل شد. همین موقع 206 پلیس نیگه داشت کنارم و گفت خانوم فلاشرو روشن کن اینجوری میزنن بهت ,گفتم نمیشه باتریش ترکیده رسما.اونام ماشینو هل دادن یه گوشه بعد کلی وررفتن تونستن سیم وصل کنن به تویوتا باری میوه فروشه سر خیابون  و باتری ماشینو راه بندازن.واسه اولین بار تو زندگیم معنی پلیس خوبو فهمیدم چون تا قبلش یا مارو میگرفتن یا میزدن یا بددهنی میکردن یا یا یا ولی اینا خوب بودن حتی به دامن چیندار و موهای چتریمم گیر ندادن دستشون درد نکنه

  یه دیالوگ طلایی از استویی رو نقل میکردم که فرگفت توام که همه ی مثالای زندگیت از فامیلی گایه. منکه چیزی به روی خودم نیاوردم ولی به خودم گفتم چقد بدبختی که مردم مثالاشونو از خرد ناب کانت میزنن تو از فامیلی گای.

هرموقع به چیستی و چرایی وجود خویشتن  فکر میکنم واینکه از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود میفهمم امروز فرداست که پریود شم.

روزمرگی داره منو میخوره و تفالمو به شکل پهن تحویل جامعه بشری میده.

هر آدمی یه راهه با پیچ و خم و بالا پایینای خودش با دره های ترسناک و منظره های شگفت انگیز.

لزوما هیچکدوم بهتر یا بدتر نیستن این فقط ماییم که انتخاب میکنیم کدومو تجربه کنیم .

داشتم جوجه های آخر پاییزمو میشمردم یعنی اهداف کوتاه مدت و تغییرای بلندمدت .توی تقویم نودویکم نوشته بودم دم سال تحویل.امسالو تنها بودم خوشبختانه هیچوقت آدم خانواده و روبوسی و این احوالات نبودم بزرگترین دعواهای نوجوونیم سر کمترین حقوق فردی مث نرفتن به خونه ی فامیلا بود.یکی از بهترین قسمتای بزرگسالی واسه من مردم گریز وحشی همینه که مجبور نیستم با پدرومادر گرامی راه بیفتم اینور اونور .دم سال تحویل خیلی خوشحال دامن اچ اند ام سورمه ایمو پوشیدم با بلوز سفید ظفرمندانه نشستم کنار هفت سین و هفت شینی که چیده بودم رو اپن کنار قاب عکسای خونوادگی.حال خوشی داشتم با اینکه 3-4ساعت دیرتر سالو تحویل کردم.خواب مونده بودم و به سنت هرساله گفتم امسالم همش در خوابی مشنگ جان.حس اون پیرزنه که همش منتظر عمو نوروزه ولی دم آخر خوابش میبره اونم هردفه میاد ماچش میکنه و میره.حافظو که واکردم این اومد عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام …الخ.و واقعا حضرتش آسو رو کرده بود بعد این همه وقت که پشت سرش صفحه گذاشته بودم.تند تند آرزو کردم و گفتم ایندفه باید تغییر کنی باید یکم تغییر کنی حداقل یه جا بنویسشون که بتونی تغییراتو رصد کنی.واسه خودم نوشتم امسال اینا آره اینا نه.حالا آخرساله و یکمی جوجه هام کج و ناقص الخلقه شدن مث دفاع پایان نامه که بازم موند واسه آینده مبهم  ولی از همه مهمتر این بود که بلاخره یه کاریو شروع کردم نه همون کارایده آل ولی بازم.به خودم قول دادم که شاد باشم که نشد ه تحملمو بالا ببرم که نشد سالمتر زندگی کنم که نشد قضاوت نکنم که نشد  دخالت بقیه رو تو زندگیم کم کنم که شد ولی به قیمت شکوندن دل خیلیا

بعضی نامها بعضی محله ها بعضی خونه ها

آی آی آی

یه جا هست که باید باشعور باشی و بفهمی و بکشی کنار …تنها مسأله اینه که من باشعور نیستم هانی..

آقا نمیتونم از همه خوشم بیاد.خودمو با این چیزشعرای ارینتال قانع کردم چن وقتی ولی دیدم واقعا نمیشه که نمیشه  که شخصیتم عوض شه و فداکار شم و مهربون شم و همه رو دوس داشته باشم و مادرترزا یعنی الگوی یک زن مسلمان (بماند که من هنوز باور نکردم که زنم )یعنی کینه ی من کینه شتریه ها اونم نه هر شتری , احساس وحشتناکی دارم نسبت به این حقیقت که شخصیت کثیفی دارم و فقط ادای آدمای خوبو دوس دارم در بیارم که حتی اداهامم ناقص الخلقن

خب هرکی یه جوریه یکی سفیدبرفیه  اما واسه ادامه داستان لازمه یکیم نامادریش باشه.میخوام بدونم مهربون بودن چه احساسی داره .

چیکار کنم که حال میکنم نقشه های خبیثانه بکشم و دهن مردمو صاف کنم چیکار کنم که از آزار مردم لذت میبرم چیکار کنم که من همیشه تو گروه بدها بودم با وجود اینکه آرزوی قلبیم بودن تو گروه خوبها بود.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: